تبليغاتX
ترس تا حد مرگ -
ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس

( با عرض سلام خدمت شما دوستاران داستانهای ترسناک قبل از هر چیز سال نو رو به همه ی شما تبریک عرض میکنم، اینم قسمت سوم و در واقع

قسمت آخر این داستان امیدوارم که این داستان توجه شما رو به خودش جلب کرده باشه. لطفاً نظر یادتون نره)

نگاه شیطانی (قسمت سوم...آخرین قسمت)

....احساس آرامش کند.

آن شب "سوزان" فقط اشاره ای به حادثه ی صبح کرد و بیشتر مشاهدات خود را به حساب خیالاتش گذاشت. بعد از شام زودتر از بقیه به رختخواب

رفت. نیمه شب با صدای رعد از خواب پرید. قطرات باران به شدت به پشت پنجره برخورد می کرد. در همین موقع فریاد "سارا" او را روی تخت

نیم خیز کرد. "جان" سراسیمه خودش را به اتاق او رساند و به دنبالش "سوزان" وارد شد. اتاق نیمه تاریک بود. "جان" به طرف تخت "سارا" رفت

ولی بر خلاف انتظارش عروسک روی تخت خوابیده بود. "سوزان" چراغ را روشن کرد وبعد وحشتزده متوجه چشمهای عروسک شد که به کمد خیره

شده بود. در همین لحظه صدای ناله "سارا" آنها را به خود آورد. هر دو به طرف کمد دویدند و با شگفتی "سارا"را دیدند که در گوشه کمد کز کرده و

می لرزد. "سارا" با دیدن پدرش خودش را در بغل او انداخت و با ناله گفت: پدر اون عروسک من رو از خواب بیدار کرد!

صبح روز بعد "جان" به اداره نرفت و وقتش را صرف پر کردن ترک کف اتاق "سارا" با گچ بود. در تمام مدتی که او مشغول کار بود "کویینی" دور

ترک میچرخید وبا خرناسه های پیاپی نگرانی خودش را ابراز می کرد. "جان" که از حرکات سگ هم به خشم آمده بود و هم به نگرانیش افزوده شده

بود برای لحظه ای دست از کار کشید. "کویینی" هم از فرصت استفاده کرد و با پنجه هایش بر روی گچ تازه ناخن کشید و شروع به بوییدن کرد.

حرکات مشکوک سگ باعث شد که "جان" تصمیم دیگری بگیردو برای اینکه خیال خودش را برای همیشه راحت کند به حیاط رفت و با بیل و کلنگ

برگشت ومشغول کندن شد. "سوزان" هم مضطرب و عصبی فقط به شوهرش نگاه میکرد. زمین هرچه بیشتر حفر می شد، جنب و جوش سگ هم

بیشتر می شد. هنوز ساعتی از حفر زمین نگذشته بود که ناگهان کلنگ به جسم سختی برخورد کرد. "جان" ضربه ی محکم تری فرود آورد که متقابلا

صدای خرد شدن چوبی شنیده شد. "جان" عرق پیشانیش را پاک کرد. نگاه رضایتمندی به "کویینی" و "سوزان" که نگران به او خیره شده بود، انداخت

و دوباره مشغول کندن زمین دور جعبه شد. هر چه شکل جعبه آشکارتر می شد، ذوق او تبدیل به ترس و اضطراب بیشتری می شد. ظاهر جعبه شبیه به

تابوت بود، تابوتی که بر اثر مرور زمان چوبش فرسوده شده بود.

"جان" با تمام توان نوک کلنگ را زیر تخته روی جعبه فرو کرد و با یک حرکت تخته را از جعبه جدا کرد ودر همان حال هر دو از وحشت جیغی

کشیدند. در مقابل نگاه وحشت زده ی آنها، اسکلتی در میان تابوت دراز کشیده بود.

"جان" اختیارش را از دست داد. با بقیه توانی که برایش مانده بود در تابوت را برگرداند و هراسان هر آنچه را کنده بود با بیل روی تابوت ریخت.
"سوزان" در حالی که دست و پایش می لرزید روی تخت دخترش نشست و با دستهایش صورتش را پوشاند. او برای یک لحظه سرش را بلند کرد و

نگاهی به شوهرش انداخت و بعد بی اختیار نگاهش را برگرداند و به عروسک که روی کمد قرار داشت، خیره شد. به نظرش رسید که او به آنها خیره

شده و ساعت هاست که آنها را نگاه می کند. ازجا برخواست، عروسک را برداشت و در حالی که از شدت عصبانیت جیغ میکشید، آن را در گودال

انداخت و دیوانه وار بیل را از دست شوهرش گرفت و چند ضربه به سرو روی عروسک وارد کرد و بعد تا آنجایی که در توان داشت رویش را با خاک

پر کرد.

آن شب موقع صرف شام، "جان" تصمیمش را با "سوزان" و "سارا" در میان گذاشت. او تصمیم به فروش خانه گرفته بود. "سوزان"و "سارا" که انتظار

شنیدن چنین حرفی را داشتند بلافاصله موافقت کردند و ساعتی بعد هر سه در اتاق خواب کنار هم خوابیدند.

نیمه های شب باران شروع به باریدن کرد و متعاقب با آن صدای پارس سگ که لحظه ای قطع نمیشد، شنیده شد. "جان" از جا برخواست وبه طرف دررفت.

سگ پشت در، در پناه سایبان بالای در، کز کرده بود و پارس میکرد. "جان" در را باز کرد و سگ وارد خوانه شد. در همین موقع صدای فرو ریختن چیزی

از طرف اتاق "سارا" شنیده شد. "جان" سراسیمه خودش را به آنجا رساند. سقف خانه فرو ریخته بود و زمین کف اتاق مثل قارچ بالا آمده بود. همه وسایل،

به گوشه ای پرتاب شده بودند. خانه می لرزید و همه چیز در حال ویرانی بود. "جان" تصمیم گرفت برگردد و زن و دخترش را از خانه بیرون بکشد ولی

با قطع برق خانه در خاموشی فرو رفت و لحظه ای بعد با برقی که در آسمان درخشید برای یک آن فضای راهرو روشن شد. "جان" احساس کرد توان حرکت

ندارد. صدای "سوزان" و "سارا" را شنید که در حالی که اسمش را صدا می زدند سعی داشتند به طرفش بیایند. "جان" از آنها خواست خانه را ترک کنند

ولی دیر شده بود.. در یک چشم به هم زدن زمین دهان باز کرد و هر چه در درون داشت، بیرون ریخت. "جان" با تمام توان خودش را به آنها رسشاند. سپس

هرسه از میان چهارچوب در خودشان را بیرون انداختند و نقش زمین شدند. شکافی که در داخل ساختمان به وجود آمده بود، امتدادش به بیرون هم کشیده شده

بود. زمین میلرزید و لغزنده بود بنابراین هرسه به درون شکاف افتادند. "جان سعی کرد خودش را بالا بکشد. دستش را به هر جا حاءل میکرد چیزی نبود جز

تابوت و اسکلت که از دل زمین بیرون زده بود. او آخرین رمقی را که در بدن داشت به کار گرفت و با اینکه تعادلش به هم خورده بود توانست دست

"سوزان" و "سارا" را بگیرد ولی ناگهان توده ای از سنگ و خاک بر سرشان فرود آمد.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:"بر اثر حرکت زمین در یک منطقه در حومه شهر که در گذشته قبرستان بوده، همه چیز در دل زمین فرو رفت و از خانواده ای

که در آنجا سکونت داشتند فقط عروسکی بدست آمده که روی تاوده ای از خاک و تابوتهای شکسته سالم باقی مانده بود."

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جیسون |