تبليغاتX
ترس تا حد مرگ - نگاه شیطانی
ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس

 

                      (( سلام خدمت همه ی دوستاران ترس و وحشت امروز براتون یک داستان بسیار ترسناک آوردم امیدوارم که از خوندن اون لذت ببرین ))

 

نگاه شیطانی

 

 

        

       " سوزان" تا کنار اتومبیل، شوهرو دخترش را که هر روز ساعت هشت صبح به شهر میرفتند بدرقه کرد. "سارا" کیف مدرسه اش را روی صندلی             

        عقب انداخت و خودش در صندلی جلو، پهلوی پدرش "جان" نشست و لحظه ای بعد با تکان دست و با پشت سر گذاشتن اولین پیچ در پشت درختان

       کهنسال سپیدار از زیر نگاه "سوزان" که می بایست تا ساعت 2 بعد از ظهر انتظارشان را بکشد،ناپدید شدند.

       "سوزان" برگشت، نگاهی به نمای خاکستری خانه که با سنگ رو کاری شده بود و سالها از ساخت آن میگذشت، انداخت. ساختمان بر خلاف

       آپارتمانی که در شهر داشتند در میان انبوهی از خانه ها احاته نشده بود. سکوت فضای اطراف را فرا گرفته بود و تا کیلومترها از سروصدای

       اتومبیلی خبری نبود. او آرامشی را به دست آورده بود که سالها انتظارش را میکشید.

       "سوزان" وارد آشپزخانه شد. بی اختیار مثل روزهای قبل نگاهش به تقویم دیواری افتاد. دو ماه و چهار روز از آمدنشان به منزل جدید می گذشت و در

       طول این مدت سرسبزی درختان و بوته های اطراف جای خودشان را به زردی پاییز و بادهایی که بی وقفه از لابه لای شاخه ها عبور میکرد،

       داده بودند.

       صدای پارس "کویینی" که همدم روزهای او بود، "سوزان"را به خود آورد. سگ چند روزی بود که به بهانه ای سعی داشت وارد خانه شود و این

       کارش کم کم "سوزان"را نگران کرده بود. "کویینی" بارها بدون توجه به غذایی که مقابلش گذاشته میشد وارد آشپزخانه می شد واز آنجا و از طریق

       راهرویی که به اتاقها راه داشت، خودش را به اتاق خواب "سارا" می رساند و بعد در مقابل چشمهای مضطرب "سوزان" و با حرکاتی که به دمش می داد

       نزدیک تخت که حالا ترکی کنار آن در کف اتاق پدیدار شده بود، می ایستاد و با پوزاش زمین را بو می کشید و پارس می کرد وبعد با همه ی اصراری

       که در ماندن داشت،"سوزان" قلاده اش را می گرفت و از خانه بیرونش می کرد.

       این بار" سوزان" ظرف غذا را مقابلش گذاشت و بدون توجه به تلاش "کویینی" که سعی داشت وارد آشپزخانه شود،خودش برگشت و تصمیم گرفت

       ماجرا را با شوهرش در میان بگذارد.

       آن شب سر میز شام، "سوزان" حرکات مشکوک و اضطرابی را که در سگ دیده بود برای "جان" و"سارا" تعریف کرد ولی جز تمسخر چیزی عایدش

       نشد. صبح روز بعد طبق معمول موقع نظافت اتاق "سارا" به یاد "کویینی" افتاد. او همه جا را با دقت بررسی کرد ولی چیزی که دلیل ترس واضطراب

       سگ باشد، پیدا نکرد. بنابراین از اتاق بیرون آمد و در را پشت سر خودش بست ولی ناگهان مثل تکه ای چوب سر جایش میخ کوب شد...

 

       "ادامه دارد"

      

     

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط جیسون |