![]() |
![]() |
|
| ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس |
|
دختر و پسری در کوچه های تاریک شهر در حال قدم زدن و صحبت در مورد فیلمها و داستانهای ترسناک بودن (که با جو اون لحظه واقعاً همخونی داشت) پسر که از هیچکاری برای ترسوندن دختر کوتاهی نمی کرد و با اینکه دختر سعی میکرد اونو از گفتن داستان منصرف کنه پیازداغشو بیشتر میکرد (میدونم الان اکثرتون اون فضا رو تصور کردین)کوچه ای تاریک کمی مه آلود با چراغهای نیمسوز که مدام کم نور و پر نور می شدن، صدای ویراژ ماشینها و جوونای مست که اربده هاشون وحشت اون فضا رو چند برابر ممیکردن دخعتر با وحشت هرچه تمام تر قدم بر میداشت و اطرافشو با ترس نگاه میکرد به دوستش التماس میکرد که برگردن انگار از چند لحظهً بعد خبر ذاشت، انگار می دونست چه اتفاقی قراره بیفته اتفاقی که هر آدمی رو تا سر حد مرگ میترسونه ولی دوست پسرش با حالت تمسخرش به اون میخندید و باعث شد دختر عصبی بشه و حواسش به سنگی که جلوی پاش بود نباشه و سرش به چیزی برخورد کنه که پس از دیدن اون جیغهای هیستریک(عصبی) کشید و وحشتزده از جا پرید اون تیکه استخون رو که شبیه استخوان دست (ولی به طرز خیلی وحشتناکی خم شده بود) رو برای ترسوندن دختر برداشت و به طرف دختر رفت که اونو بترسونه دختر در حال فرار از دست پسر بود که صدای مهیبی رو شنید به پشت سرش نگاه کرد دید دوست پسرش در اثر برخورد با یه ماشین به شکل وحشتناکی به چند متر اونطرفتر افتاده ودستش از بدنش جدا شده و اثری از رانندهُ اون ماشین ندید جیغی زد و از حال رفت و دود سیاهی اون فضا رو در بر گرفت و ماشین و استخوان را در خود گم کرد به نظر شما چرا اون دختر نمرد؟جرا فقط پسر کشته شد؟ چرا........... اگر مایل به ادامه داستان هستین من اونو براتون بنویسم چون اگه نظر ندین روزی داستان شما رو هم اینجا مینویسم ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
بیستم بهمن 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط جیگسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| نویسندگان |
|
جیسون جیگسا |
| پیوندها |
|
روانشناسی تیمی قدرتمند در مورد بازی |
|
RSS
|