![]() |
![]() |
|
| ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس ترس |
نگاه شیطانی (قسمت دوم)
.... ناگهان مثل تکه ای چوب سر جایش میخکوب شد. عروسک زشت و بزرگ "سارا" با آن موهای بلند و وزوزی اش که مادر بزرگش برای روز تولدش سالها پیش هدیه داده بود، در گوشه ی راهرو روی زمین افتاده بود. "سوزان" به طرف عروسک رفت. نمیدانست چرا به یاد دوران کودکی خودش افتاد. خم شد تا آن را در آغوش بگیرد. نمی خواست در ذهنش نگرانی و ترس به دلیل قرار نداشتن عروسک سر جای خودش یعنی روی کمد اتاق "سارا" راه بدهد، با دستهایش زیر بغل عروسک را گرفت ولی قلبش فرو ریخت. گرمی تن عروسک و نرمی بدنش او را به یاد در آغوش کشیدن دخترش انداخت. امکان نداشت! همانطور که عروسک را بالا می آورد در چشمهایش خیره شد. احساس کرد عروسک یک بار آن هم به طور نیم نگاه پلکهایش را به هم زد. "سوزان" دیگر نفهمید چه می کند. جیغی کشید و عروسک را به گوشه ای پرتاب کرد و سراسیمه خودش را به بیرون از ساختمان رساند. او فقط می توانست در حال فرار سرش را برگرداند و عروسک را که گویی از درد به خود می پیچد، ببیند و بعد از مدتی وقتی به خود آمد که روی پلکان جلوی آشپزخانه ولو شده بود و "کویینی" با زبانی آویزان و گوشهایی کشیده در کنارش چمباتمه زده و به او نگاه می کرد. "سوزان" بی اختیار سگ را بغل کرد. برایش قابل قبول نبود. می دانست بیان این ماجرا به غیر از اینکه شوهر و دخترش را بخنداند تاًثیر دیگری ندارد. با این حال آرزو کرد آنها هرچه زودتر برگردند. وجود "کویینی" برایش قوت قلبی بود. فکری به خاطرش خطور کرد. او نمی توانست تا آمدن شوهرش آنجا بشیند و کاری نکند. بنابراین ازجا برخاست. دستی بر سر و کوش "کویینی" کشید و او را به داخل خانه هل داد. "کویینی" بدون مکث در آشپزخانه، از در دیگر وارد هال شد و مستقیم به طرف اتاق "سارا" رفت. در راهرو لحظه ای مکث کرد، به عروسک که گوشهُ راهرو افتاده بود، خیره شد و بعد شروع به بوییدن او کرد. سرش را بالا آورد و به اطراف نگاهی انداخت و وارد اتاق "سارا" شد. "سوزان" با دقت تمام حرکاتش را زیر نظر داشت و هر لحظه انتظار حادثه ای را می کشید. "کویینی" وسط اتاق ایستاد. برق نگاهش به ترک کف اتاق دوخته شد و شروع به پارس کرد. حس کنجکاوی "سوزان" باعث شد جلو برود و از نزدیک نگاهی به ترک انداخت. "سوزان" قلادهُ "کویینی" را گرفت و از اتاق بیرون کشید. هر دو به آشپزخانه برگشتند. سگ آرام گرفت و این نشانهُ خوبی بود که "سوزان" درآنجا احساس آرامش کند... (ادامه دارد...) |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط جیسون |
|
|
(( سلام خدمت همه ی دوستاران ترس و وحشت امروز براتون یک داستان بسیار ترسناک آوردم امیدوارم که از خوندن اون لذت ببرین ))
نگاه شیطانی
" سوزان" تا کنار اتومبیل، شوهرو دخترش را که هر روز ساعت هشت صبح به شهر میرفتند بدرقه کرد. "سارا" کیف مدرسه اش را روی صندلی عقب انداخت و خودش در صندلی جلو، پهلوی پدرش "جان" نشست و لحظه ای بعد با تکان دست و با پشت سر گذاشتن اولین پیچ در پشت درختان کهنسال سپیدار از زیر نگاه "سوزان" که می بایست تا ساعت 2 بعد از ظهر انتظارشان را بکشد،ناپدید شدند. "سوزان" برگشت، نگاهی به نمای خاکستری خانه که با سنگ رو کاری شده بود و سالها از ساخت آن میگذشت، انداخت. ساختمان بر خلاف آپارتمانی که در شهر داشتند در میان انبوهی از خانه ها احاته نشده بود. سکوت فضای اطراف را فرا گرفته بود و تا کیلومترها از سروصدای اتومبیلی خبری نبود. او آرامشی را به دست آورده بود که سالها انتظارش را میکشید. "سوزان" وارد آشپزخانه شد. بی اختیار مثل روزهای قبل نگاهش به تقویم دیواری افتاد. دو ماه و چهار روز از آمدنشان به منزل جدید می گذشت و در طول این مدت سرسبزی درختان و بوته های اطراف جای خودشان را به زردی پاییز و بادهایی که بی وقفه از لابه لای شاخه ها عبور میکرد، داده بودند. صدای پارس "کویینی" که همدم روزهای او بود، "سوزان"را به خود آورد. سگ چند روزی بود که به بهانه ای سعی داشت وارد خانه شود و این کارش کم کم "سوزان"را نگران کرده بود. "کویینی" بارها بدون توجه به غذایی که مقابلش گذاشته میشد وارد آشپزخانه می شد واز آنجا و از طریق راهرویی که به اتاقها راه داشت، خودش را به اتاق خواب "سارا" می رساند و بعد در مقابل چشمهای مضطرب "سوزان" و با حرکاتی که به دمش می داد نزدیک تخت که حالا ترکی کنار آن در کف اتاق پدیدار شده بود، می ایستاد و با پوزاش زمین را بو می کشید و پارس می کرد وبعد با همه ی اصراری که در ماندن داشت،"سوزان" قلاده اش را می گرفت و از خانه بیرونش می کرد. این بار" سوزان" ظرف غذا را مقابلش گذاشت و بدون توجه به تلاش "کویینی" که سعی داشت وارد آشپزخانه شود،خودش برگشت و تصمیم گرفت ماجرا را با شوهرش در میان بگذارد. آن شب سر میز شام، "سوزان" حرکات مشکوک و اضطرابی را که در سگ دیده بود برای "جان" و"سارا" تعریف کرد ولی جز تمسخر چیزی عایدش نشد. صبح روز بعد طبق معمول موقع نظافت اتاق "سارا" به یاد "کویینی" افتاد. او همه جا را با دقت بررسی کرد ولی چیزی که دلیل ترس واضطراب سگ باشد، پیدا نکرد. بنابراین از اتاق بیرون آمد و در را پشت سر خودش بست ولی ناگهان مثل تکه ای چوب سر جایش میخ کوب شد... "ادامه دارد" |
|
+ نوشته شده در
پانزدهم اسفند 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط جیسون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| نویسندگان |
|
جیسون جیگسا |
| پیوندها |
|
روانشناسی تیمی قدرتمند در مورد بازی |
|
RSS
|